|
پنج شنبه 26 فروردين 1395برچسب:, :: 13:24 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
ینی چی؟؟؟ ینی سوسکی نیست؟ حتی وجود خارجی هم نداره؟؟؟
-مامان! خیلی بدی...نمی دونی چه احساسی داشتم وقتی شاخکاشو تصور کردم زیر پتوم...
با خنده رفت تو اتاق که حاضر شه...
من بدبخت فلک زده هم عین چی ترسیده بودیم چسبیده بودم به کف زمین میکشیدم خودمو بالا عین کش شلوار کــــــــش میومدم...
حس کردم تویک باتلاق عمیق فرو رفتم و دارم ذره ذره وجودمو تقدیم به خاک میکنم...
اینو دیگه چرت گفتم بابا! باتلاق چیه دیگه؟؟؟با شنگولی از جام بلند شدمو رفتم کجا؟؟؟ همون جای همیشگی...
سر ش که نشستم شروع کردم به ادا درآوردن... ادای خودمو درمیاوردم:
-داره ذره ذره وجودمو تقدیم به خاک می کنم!!!!!! خدا خفم نکنه...
همینطور خنده های عربده ای میکردم و زیر لب می خوندم...
شب ز گلستان تنها منتظرت بودم
باده ناکامی درهجر تو پیمودم
منتظرت بودم
منتظرت بودم
هاااااااااااااااااااااااااای هاااااااااااااااااااااااااااای
بعد اتمام کار اومدم بیرون...
چشممو که انداختم رو تراس شرک یهوووووووووووووو...
یامهدی...ادرکنی
چشمت روز بد نبینه وقتی میگم بد فقط بگو آمین...
سه تا پسر دختر کش بالا تراسشون بودن!!!!
اولی که قرمز شده بود الانا بود که بترکه...
دومی ترموستات ترکونده بود(نمی دونم ترموستات میترکه؟میپوکه؟از بابام پرسیدم گفت میجوشه...!دوستش گفت میداغه!یکیش هست بالاخره دیگه)
و اما سومی هم شرک خودمون بود...
یه لحظه یجورایی شدم...واسه من که اصن خجالت نمیکشم بد بود افتضاح بود...!
سر خر رو کج کردم رفتم طرف خونه که یهو شرک چاک دهنشو باز کرد:
-کجا خره؟ بودی داشتیم فیض می بردیم...!!!!!!!
یجورایی شدم..احساساتم ناشناختس...عاشق نشدما!همینمم مونده ! فکر کن یه درصد!
تابحال انقدر قاطی نکرده بودم...می دونستم کل کل با اینا در وهله اول جریح ترشون میکنه و دوم خودم انگشت نمای صغرا خانوم و کبرا خانوم صد تا پیرزن علاف دیگه میشم...
زبون به دهن گرفتم و راهمو پیش بردم شرک دوباره اون گاراژ بی صاحابشو باز کرد:
-نمونه هاتو بردی عزیزم؟؟؟
بعدم نشستن با دوستاش پقی زدن زیر خنده...
هجوم خون چیه؟؟؟؟ هجوم پلاکتای خونمم احساس کردم که تجمع کردن تو صورتم برگشتم گفتم:
-خر من نیستمو تو اون دوستاتین که منو خر فرض کردین فکر میکنین نمی دونیم شبا اونجا چه خرتوخریه...تو کی هستی که بخوای از وجود من فیض ببری عوضی؟
این دو...به توی سبزالو ربطی نداره نمونه های جیشمو بردم یانه نکنه میخواستی تستش کنی؟؟؟ یا صاحاب آزمایشگاهی؟ برو کشکتو بساب توله...!!!!!
ببخشید آخرش جوگیر شدم نگفتم توله گفتم بزن به چاک...
حالا صد الله اکبر ننه ام داشت با تلفن حرف می زد فکر میکرد من دارم باخودم حرف می زنم وگرنه بیخ تا بیخ کله مو میبرید...
دیگه واینستادم به پسرا نگاه کنم ... بس که اون دوتا پسرا خوشگل بودن که میترسیدم وارد مثلث عشقی بشم...درضمن،،،نه من از شرک فین فینی خوشم میاد نه اون از من غرغرو...پس میوفتم تو جاده دوطرفه عشق!!!!!!!!!!!!
آره همینه ...یه سرش اون پسره یکی دیگش اون پسره منم وسط جاده واای چه باحاااااال...
رفتم خونه با یک ری اکشن کاملا معمولی و خونسرد یه لقمه گرفتم و رفتیم ثبت نام کلاس...
نمی دونم چراحالا یادش افتاده ببرم کلاس؟ خدابخیر کنه این دفعه که خودش بلندم کرده بریم کلاس معلوم نیس چی میخواد ببرم...
رفتیم و رفتیم و رفتیم و دیدم پاهام داره تاول میزنه که بالاخره رسیدیم...
حالا ای جانم بگردم کلاسارووو....
*آشپزی *گلدوزی *خیاطی(ساتن دوزی) *سبزی آرایی و میوه آرایی *دسر و ژله *شبه قالی *نقاشی روی شیشه که تو پرانتز نوشته بود تیرامو یا تیمارو نمی دونم ولی اسم خوبی داشت *سرمه دوزی *ملیله دوزی و در آخر* زبان پیش دبستانی!
ینی بی هنر و الواط می ری تو دختره دم بخت میای بیرون از هر انگشتت ده تا هنر میریزه...
حالا مامانم میخواست ازم کدبانو بسازه یاهرچی همه رو از یه دم منهای زبان پیش دبستانی ثبت نام کرد...
ولی خداروشکر خداروشکر اگر به حد نساب هر کلاس نرسه برگزار نمیشه...
خداکنه چندتاش لغوشه...
زنه با تبلتش که پهناش قدر قطر بزرگ لاستیک ماشین بابام بود عکسای کلاسارو نشون داد...ایششش...ایکبیری تبلت ندیده خودم یه تبلت داشتم ماااااااه!
حیف که زدم شکستمش...زمانی که شما فرق گوشی هوشمند و لمسی رو نمیفهمیدین من با تبلتم چشم فامیلو پوکونده بودم...بله پس چی؟؟؟
من جز اونایی بودم که اوایلی که تبلت اومده بود تو بازار خریدم...نه از این بنجولای چینی و 7 اینچی...
یه جیگری بود...بیچاره یه بار که سرعت نتم کم بود منم از اون میدونستم دوسه بار آروم زدم توسرم بار سوم همچین زدم که صفحه اش فاتحه شو خوند...
مث روانیها وقتی شکست گفتم:
-اِاِاِاِ...تبلتم شکست...
همین و بس...
اینقدر بی جنبه نبود به خدا!!!!!! من روش خوابیده بودم آخ نگفته بود...
ز داغت دیده ام دریاســـت تبلت.........دلم چون لاله صحراست تبلت
بپاخیزو ببین اتاق ام را.......ز هجرت ساکت و تنهاست تبلت!
اینم از اتفاقای مهم امروووز خدا فردا رو به خیر بگذرونه...
به امید خود خود خودش که عشقهههههه
خداجوووووووووووووووونمو میگمممممم
گود بای *_*
…………………………………………………….
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |